حكيم ابوالقاسم فردوسى
655
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
درندگان نيز از ريختن خون شاهان مىهراسند ، و پلنگان به كُشتهء آنان نمىنگرند . اى ناپاك تر و درندهتر از درندگان ، شرمت نمىآيد و به خود نمىلرزى كه در آرزوى خام يافتن پادشاهى خون پاك شهر ياران را مىريزى . از اين سودا كه ديو در دلت افگنده درگذر سپاهيان پراگنده را گرد كن به پوزشگرى نزد شهريار برو . پيش از تو برتر و بالاتر از تو نامداران و پهلوانان بنام بودهاند ، و هيچيك آنان چنين انديشهء پر گناه نكرده است . آن كس كه ترا به پندار و گفتار و كردار نيك رهنمون نگردد دشمن تست . از خداى جهان آفرين بترس و دل از اين گناه بزرگ بپرداز . در اين هنگام پسر ماهو لب به سخن گشود و گفت : اى پدر ، اكنون سوداى تو بر همگان آشكار شده است . به هر روى شاه را زينهار مده و بكش كه اگر زنده بماند از هر سو سپاهيان بسيار به ياريش مىشتابند و دمار از تو و دودمانت بر مىآورند . خرد و هوش ماهوى سورى به شنيدن سخنان پسرش تيره گشت و آسيابان را به كشتن يزدگرد ناچار كرد و گروهى از سپاهيانش را گفت : چون شاه كشته شود تاج و گوشوار و جامهء شاهوار و مُهر او را برگيرند و براى او بياورند . آسيابان همى گفت كاى روشن كردگار * تويى برتر از گردش روزگار تو زين ناپسنديده فرمان او * هم اكنون بپيچان تن و جان او بر شاه شد دل پر از شرم و باك * رخانش پر آب و دهانش چو خاك يكى دشنه زد بر تهيگاه شاه * رها شد به زخم اندر از شاه آه به خاك اندر آمد سر و افسرش * همان نان كشكين به پيش اندرش بر تخت نشستن ماهوى سورى سواران ماهوى بند قباى يزدگرد را گشودند و با افسر و طوق و زرينه كفش ربودند . تن پاك شهريار را به خاك اندر انداختند و در حالى كه نفرين بر ماهو مىكردند و مىگفتند : كه ماهوى را باد تن اين چنين * پر از خون فگنده به روى زمين